محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

241

خلد برين ( فارسى )

را بر فراز پشته‌اى كه مشرف بر لشكر ظفر اثر بود فرستاده كماندارى بنياد نهادند و از اين رهگذر كار بر لشكر ظفر شعار دشوار گرديده طريق فرار گزيدند . و روميان چون بنيان ثبات و قرار لشكر ظفر - نشان را متزلزل و پريشان ساختند سمند جرأت و جلادت به ميدان تاخته بر گرد آن مركز دايرهء عدل و احسان محيط گشتند و آن جوهر تيغ مردانگى و آن آفتاب اوج فرزانگى ، هجوم و ازدحام آن طايفهء گمنام را به چيزى نشمرده همچنان به تيغ زمردفام بر هر طرف كه دست و بازو مىافراخت از كشته پشته مىساخت و به هر جانب كه مىتاخت بسيارى از ايشان را بر خاك هلاك مىانداخت . و چون امراى عالى شان ديدند كه هجوم لشكر روم چون گردش افلاك و نجوم از حد احصا بيرون است و به هر چشم بر همزدنى صد هزار توپ و تفنگ متوجهء معركهء جنگ ، به هر دو دست در عنان شهريار جهان آويخته رنگ مراجعت ريختند . و چون آن آفتاب ذره - پرور ديد كه در چنين حالتى معارضه با لشكر قيصر ، معارضهء مشت و درفش است سخن امراء را به سمع رضا اصغا نموده عنان به صوب معاودت معطوف گردانيد و به فرمان آن حضرت كرناى كشيده سيصد تن از شيرشكاران قلب شكن ، هاله سان اطراف آن بدر آسمان جلال را در ميان گرفتند و رايت ظفر آيت به صوب مراجعت حركت كرده به فوجى از عسكر قيصر كه قلب لشكر ظفر پيكر را شكسته بودند رسيدند و صفوف ايشان را شكافته روانه گرديدند . و همچنين عقد جمعيت افواج آن لشكر بحر امواج را كه بر سر راه مىآمدند پريشان كرده مىگذشتند تا از راه اصابهء عين الكمال ، سمند برق‌تاز پادشاه سرافراز به سياه آبى رسيده در گل و لاى فرو رفت و مقارن آن خضر - آقاى استاجلو مركب هامون نور خود را پيش كشيده آن سرور سوار و روانه گرديد . در خلال اين احوال جگرداران لشكر روم كه در قلب سپاه جوياى پادشاه خورشيد كلاه بودند سلطانعلى ميرزاى افشار را كه در ميان غازيان ظفر شعار فى الجمله مشابهتى به شهريار روزگار داشت